صاحب حوت از غم امت گریخت جان به کجا برد که جای تو نیست
بس کن وز محنت یونس بترس با قدر استیزه به پای تو نیست
508
شیر خدا بند گسستن گرفت ساقی جان شیشه شکستن گرفت
دزد دلم گشت گرفتار یار دزد مرا دست ببستن گرفت
دوش چه شب بود که در نیم شب برق ز رخسار تو جستن گرفت
عشق تو آورد شراب و کباب عقل به یک گوشه نشستن گرفت
ساغر می قهقهه آغاز کرد خابیه خونابه گرستن گرفت
در دل خم باده چو انداخت تیر بال و پر غصه گسستن گرفت
پیر خرد دید که سرده توی دست ز مستان تو شستن گرفت
طفل دلم را به کرم شیر ده چون سر پستان تو جستن گرفت
جان من از شیر تو شد شیرگیر وز سگی نفس برستن گرفت
ساقی باقی چو به جان باده داد عمر ابد یافت و بزستن گرفت
بیش مگو راز که دلبر به خشم جانب من کژ نگرستن گرفت
509
مرغ دلم باز پریدن گرفت طوطی جان قند چریدن گرفت
اشتر دیوانه سرمست من سلسله عقل دریدن گرفت
جرعه آن باده بی زینهار بر سر و بر دیده دویدن گرفت
شیر نظر با سگ اصحاب کهف خون مرا باز خوریدن گرفت
باز در این جوی روان گشت آب بر لب جو سبزه دمیدن گرفت
باد صبا باز وزان شد به باغ بر گل و گلزار وزیدن گرفت
عشق فروشید به عیبی مرا سوخت دلش بازخریدن گرفت
راند مرا رحمتش آمد بخواند جانب ما خوش نگریدن گرفت
دشمن من دید که با دوستم او ز حسد دست گزیدن گرفت
دل برهید از دغل روزگار در بغل عشق خزیدن گرفت
ابروی غماز اشارت کنان جانب آن چشم خمیدن گرفت
عشق چو دل را به سوی خویش خواند دل ز همه خلق رمیدن گرفت
خلق عصااند عصا را فکند قبضه هر کور که دیدن گرفت
خلق چو شیرند رها کرد شیر طفل که او لوت کشیدن گرفت
روح چو بازیست که پران شود کز سوی شه طبل شنیدن گرفت
بس کن زیرا که حجاب سخن پرده به گرد تو تنیدن گرفت
510
باز به بط گفت که صحرا خوشست گفت شبت خوش که مرا جا خوشست
سر بنهم من که مرا سر خوشست راه تو پیما که سرت ناخوشست
گر چه که تاریک بود مسکنم در نظر یوسف زیبا خوشست
دوست چو در چاه بود چه خوشست دوست چو بالاست به بالا خوشست
در بن دریا به تک آب تلخ در طلب گوهر رعنا خوشست
بلبل نالنده به گلشن به دشت طوطی گوینده شکرخا خوشست
تابش تسبیح فرشته ست و روح کاین فلک نادره مینا خوشست
چونک خدا روفت دلت را ز حرص رو به دل آور دل یکتا خوشست
برچسب:
نویسنده: mehri
تاريخ: شنبه
4 خرداد
1392 ساعت: 21:37